

دیشب که نگاهم به اختران پیوست
خیال کردم صبح
که خورشید می آید
تو را خواهم دید
ولی خیال من چه بیهوده و گنگ بود
شبیه یک خیال محال

دل آسمون گرفته
مثل پیچک تو خونه
آخه پیچک نمیدونه
گل اون تا کی جوونه
وقتی آسمون میباره
رو لبهای خشک پیچک
گل لبخند و میکاره
آخه با یه قطره شبنم
گلهای قشنگ پیچک
بیش از این جوون میمونه
با امید اینکه پیچک شادی همیشه از دیوار زندگیتون بالا بره........................
مرا بگیر و ببر از این سکوت صدا - که خاطره ها همچنان فراموشند
برای دوره کردن تکلیفهای روزانه - سراغ دفتر مشق شبانه ام رفتم
و کنجکاوانه نگاه میکردم - که ناگهان به عمق ترانه ام رفتم
همان ترانه که در خلوت شبانه ی خود - به یاد سالهای کودکی میخواندم
به یاد همان سالها که بی خبر رفتند - و آن زمان که بدون بهانه میماندم
ترانه ی اشکها به پشت شیشه ی ایوانها - همان زمان که دست نوازشم گم شد
زمانی که مادربزرگ پیرم رفت - همان زمان که کاسه ی صبر پدر پر شد
و روزی که مادر به روی من خندید - چه لحظه های دلنواز و شیرینی
کجاست آن نگاه های با معنا؟ - بگرد ببین آیا دوباره میبینی؟!!
اگر بشود دوباره به کودکی برگردم - به دور ثانیه ها طناب میبندم
و از درون کالبد کودکی ام - به روی گذشت زمانه می خندم
و میروم که با تمام خاطره ها - که گفته بودم اکنون همه فراموشند
پلی بزنم به سمت ترانه ای دیگر - و بشکنم سکوت زمزمه هایی که خاموشند

برای او که همیشه انتظار آمدنش را میکشم.......
یاسهای سپید را به پیشوازت خواهم فرستاد در جشن مهربانانه ی باران
تا قدومت را نوازش کنند و مریمهای سفید را تاقی بر سرت خواهم کرد تا
حریر بدنت در زیر قطره های باران عشق تکیده نشوند و تو را تا آن زمان که
نفس در سینه دارم دوست خواهم داشت. چشمان همچون نیلوفرت را با
شقایق دشت پیوند میزنم تا دنیا همیشه برایت ارغوانی باشد و نامت را
بر گلبرگهای گل سرخ خواهم نوشت و آنرا در خانه ی نسترن محفوظ خواهم
کرد تا روزی که رازقی ها نوید آمدنت را برایم بیاورند و تا روزی که نرگس
وجودم پژمرده شود.....

دیروز دلم بیشتر گرفته بود و قلم در حصار بغض مجال نوشتن
نداشت و شاید هم واژه ها بی مهابا قبل از ثبت شدن در لباس اشک
رها میشدند از پشت حصار بغض. هر پلکی که بر هم میزدم از دریچه ی چشمم
عکسی را ضبط می کرد که در قاب دل تنم را می لرزاند و امروز اندکی آرام ترم از دیروز........