تبليغاتX
html> من اگربرخیزم تواگر برخیزی همه برمی خیزند
خیال محال. . .

 

 

دیشب که نگاهم به اختران پیوست

خیال کردم صبح

که خورشید می آید

تو را خواهم دید

ولی خیال من چه بیهوده و گنگ بود

شبیه یک خیال محال

نوشته شده توسط مدیریت در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:52 | لینک ثابت |


 

 

 

دل آسمون گرفته

مثل پیچک تو خونه

آخه پیچک نمیدونه

گل اون تا کی جوونه

وقتی آسمون میباره

رو لبهای خشک پیچک

گل لبخند و میکاره

آخه با یه قطره شبنم

گلهای قشنگ پیچک

بیش از این جوون میمونه

با امید اینکه پیچک شادی همیشه از دیوار زندگیتون بالا بره........................

نوشته شده توسط مدیریت در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:51 | لینک ثابت |

خاطره های فراموش
 
دلم گرفته در این هوای بارانی - نگاه کن که زمزمه ها چگونه خواموشند

مرا بگیر و ببر از این سکوت صدا - که خاطره ها همچنان فراموشند

برای دوره کردن تکلیفهای روزانه - سراغ دفتر مشق شبانه ام رفتم

و کنجکاوانه نگاه میکردم - که ناگهان به عمق ترانه ام رفتم

همان ترانه که در خلوت شبانه ی خود - به یاد سالهای کودکی میخواندم

به یاد همان سالها که بی خبر رفتند - و آن زمان که بدون بهانه میماندم

ترانه ی اشکها به پشت شیشه ی ایوانها - همان زمان که دست نوازشم گم شد

زمانی که مادربزرگ پیرم رفت - همان زمان که کاسه ی صبر پدر پر شد

و روزی که مادر به روی من خندید - چه لحظه های دلنواز و شیرینی

کجاست آن نگاه های با معنا؟ - بگرد ببین آیا دوباره میبینی؟!!

اگر بشود دوباره به کودکی برگردم - به دور ثانیه ها طناب میبندم

و از درون کالبد کودکی ام - به روی گذشت زمانه می خندم

و میروم که با تمام خاطره ها - که گفته بودم اکنون همه فراموشند

پلی بزنم به سمت ترانه ای دیگر - و بشکنم سکوت زمزمه هایی که خاموشند

نوشته شده توسط مدیریت در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:48 | لینک ثابت |

عهد سپید
 
 

 

 

برای او که همیشه انتظار آمدنش را میکشم.......

یاسهای سپید را به پیشوازت خواهم فرستاد در جشن مهربانانه ی باران

تا قدومت را نوازش کنند و مریمهای سفید را تاقی بر سرت خواهم کرد تا

حریر بدنت در زیر قطره های باران عشق تکیده نشوند و تو را تا آن زمان که

نفس در سینه دارم دوست خواهم داشت. چشمان همچون نیلوفرت را با

شقایق دشت پیوند میزنم تا دنیا همیشه برایت ارغوانی باشد و نامت را

بر گلبرگهای گل سرخ خواهم نوشت و آنرا در خانه ی نسترن محفوظ خواهم

 کرد تا روزی که رازقی ها نوید آمدنت را برایم بیاورند و تا روزی که نرگس

وجودم پژمرده شود.....

نوشته شده توسط مدیریت در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:48 | لینک ثابت |

کابوس دیروزها......
 

 

 

دیروز دلم بیشتر گرفته بود و قلم در حصار بغض مجال نوشتن

نداشت و شاید هم واژه ها بی مهابا قبل از ثبت شدن در لباس اشک

رها میشدند از پشت حصار بغض. هر پلکی که بر هم میزدم از دریچه ی چشمم

عکسی را ضبط می کرد که در قاب دل تنم را می لرزاند و امروز اندکی آرام ترم از دیروز........

نوشته شده توسط مدیریت در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:46 | لینک ثابت |

set as your home page
set as your home page Type Writer Status Bar